- Admin
- ۰۲ بهمن ۱۳۹۳
- فلسفی و آموزنده
- 84494 بازدید
- ۱۱ نظر
مجموعه جملات تصویری الهام بخش و گل واژه های آموزنده 2 بهمن 1393
زیباترین عکس نوشته های الهام بخش و گل واژه های آموزنده
جهت مشاهده سایر تصاویر به ادامه مطلب مراجعه فرمائید …
…
زیباترین عکس نوشته های الهام بخش و گل واژه های آموزنده
جهت مشاهده سایر تصاویر به ادامه مطلب مراجعه فرمائید …
…
نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها
متــن قشـنـــگــــیه♥
بخونینش
یاد بگیر و یادت نره…
چه دلمون بخواد چه نخواد،
خدا یه وقتایی
دلش نمیخواد
ما چیزی که دلمون میخواد رو
داشته باشیم…!!
-هیچوقت خودتو
صد در صد خرج کسی نکن.!!
“دوستت دارم”
حرف ساده ایست،
هم گفتنش آسان است،
هم شنیدنش…
اما…
فهمش ساده ترین
دشوار دنیاست.!!
-هرجا دلت شکست،
خودت تیکه هاشو جمع کن.
تا هر کسی منت دستای
زخمیشو سرت نذاره…!!
-تنهاییت را پیش فروش نکن.
فصلش که برسد،
به قیمت میخرند…
-بعضی وقتا باید بد باشی
تا بفهمن خوب بودن،
وظیفه نیست…!!
-حرف دلتو بزنی،
دلشو میزنی.پس هیس…
-هرگز برای چیزی که
تقدیر تو نیست
اصرار نورز که پایانش
درماندگیست…!!
-این خیلی مهمه که
وقتی از زندگی کسی
رد میشی،
رد پای قشنگی از خودت
به یادگار بذاری…!!
و…
عزیزی میگفت:
همیشه آنقدر خوب باش که
بزرگترین تنبیه تو
برای دیگران،
گرفتن خودت از آنها باشد.!!!!
قشنگ بود
مثل متن کتاب لطفا گوسفند نباشید بود…
توصیه میکنم حتما بخونین
یک دانشمند می گوید : وقتی بچه بودم ، دلم می خواست دنیا را عوض کنم . بزرگتر که شدم گفتم دنیا خیلی بزرگ است ، کشورم را تغییر می دهم . در نوجوانی گفتم : کشور خیلی بزرگ است بهتر است شهرم را دگرگون سازم . جوان که شدم گفتم شهر خیلی بزرگ است ، محله ام را تغییر می دهم ، به میان سالی که رسیدم گفتم : از خانواده ام شروع می کنم ، اما در این لحظه های آخر عمر می بینم که باید از خودم شروع می کردم . اگر تغییر را از خودم شروع کرده بودم ، خانواده ام ، محله ام ، شهرم ، کشورم و دنیا را به قدر توانم تغییر می دادم .
——————————————————————-
http://www.uplooder.net/img/image/44/eb5df1fb8b33a00b6bec170790dcd5c2/713a23c14b50.gif
هیچکس بی کس نیست………..ولی
موفق کسی هست که با هر کس نیست
*************************
آدم هایی که شما را بار ها و بارها می آزاراند مانند کاغذ سمباده هستند.
آنها شمارا می خراشند و آزار می دهند ،امادر آخر شما صیقلی و براق خواهید شد و آنها مستهلک و فرسوده..!
این متن واقعیتست دلتنگ کننده …
وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی
و میبینی چقدر آهسته می رود
تازه میفهمی چقدر پیر شده !
وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را میخورد ، تازه میفهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..
.
در ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
در ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
در ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
در ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
در ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
در ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
در ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
در شصت سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن …
.
و این رسم زندگی است….
چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الان….
واقعا قشنگ بود و واقعی. مرسی
خواهش مى کنم 😉
واقعا جملت خوب بود. زیباست.
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی ای نکرده است،تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خداسکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد.به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد.کفر گفت،خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم از دست رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقی است.بیا این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز،با یک روز چه کار میتوان کرد؟
خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستان او ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن.او مات و مبهوت به زندگی نگاه میکرد که در گودی دستانش میدرخشید.اما میترسید حرکت کند،میترسید راه برود،میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد و با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد.بگذار این زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.
زندگی را نوشید،زندگی را بویید،چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا برود،میتواند بال بزد و پا روی خورشید بگذارد.
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،فرمولی را کشف نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی را به دست نیاورد،اما در همان یک روز زندگی کرد و با دقت به خورشید و کفش دوزک نگاه کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمیشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز،آشتی کرد و خندید و سبک شد.لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:…امروز او درگذشت،کسی که هزار سال زیست…
اگر شب کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش نکن، شاید سحر توبه کرده و تو نمی دانی. “حضرت علی(ع)”.
قــشنگ بود مرسی