- Admin
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۱
- مطالب جالب
- 33170 بازدید
- هیچ نظر
داستان زیبا و کوتاه از زمان رسیدن مرگ
حکایتی جالب و خواندنی
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت …
.
طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …
.
مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

