- Admin
- ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲
- مطالب جالب
- 28323 بازدید
- ۱ نظر
آش نخورده و دهان سوخته!
ریشه این حکایت و ضرب المثل جالب چیست و از چه زمانی باب شد؟
در زمانهای دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت. شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیكن كمی خجالتی بود.
مرد تاجر همسری كدبانو داشت كه دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر كسی را آب می انداخت.
روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب كرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.
قبل از ظهر به او خبر رسید كه حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دكتر برود. پسرک در دكان را بست و دنبال دكتر رفت. دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه كرد و برایش دارو نوشت.
پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت، دیگر ظهر شده بود. پسرک خواست دارو را بدهد و برود، ولی همسر تاجر خیلی اصرار كرد و او را برای ناهار به خانه آورد.
همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه های آش را گذاشتند. تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد.
پسرک خیلی خجالت می كشید و فكر كرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد. فكر كرد بهتر است بگوید دندانش درد می كند. دستش را روی دهانش گذاشت.
تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت: دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله كردی، صبر می كردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی؟
زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت: این چه حرفی است كه می زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.
تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهی كرده است. 😀


وای چقدر هوس آش کردم!!
ادمین نمیشه آش بپزی بزاری واسه دانلود؛ بعد ما دانلود کنیم بخوریم؟