- Admin
- ۲۵ دی ۱۳۹۳
- فلسفی و آموزنده
- 63434 بازدید
- ۳۸ نظر
مجموعه گل واژه های تصویری و جملات زیبا و آموزنده 24 دی 1393
زیباترین عکس نوشتهها و گل واژه های تصویری و جملات الهام بخش
جهت مشاهده سایر تصاویر به ادامه مطلب مراجعه فرمائید …
…
زیباترین عکس نوشتهها و گل واژه های تصویری و جملات الهام بخش
جهت مشاهده سایر تصاویر به ادامه مطلب مراجعه فرمائید …
…
نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها
دل بــســـپــار…
به آتشی که نمى سوزاند
” ابراهیم ” را
و دریایى که غرق نمی کند
” موسى ” را
نهنگی که نمیخورد
“یونس”را
کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى ” نیل ” می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
” نمی توانند ”
پس
به ” تدبیرش ” اعتماد کن
به ” حکمتش ” دل بسپار
به او ” توکل ” کن
و به سمت او ”قدمی بردار : سکوت گورستان رامیشنوى؟
دنیا ارزش دل شکستن را ندارد …
میرسد روزی ک هرگز در دسترس نخواهیم بود …
خاک آنتن نمیدهد ک نمیدهد…!
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ
ﻋﻤﯿﻖ
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ
بودن را
ﺑﭽﺶ
ﺑﺒﯿﻦ
و ﻟﻤﺲ کن..
وخدا را در قلبت نگهدار …
هیچ وقت « قرصهای » که حال آدم رو خوب میکنند …
جای « خوبهایی » که دل آدم را قرص میکنند ، نمیگیرند …!!
آرامش نه عاشق بودن است
نه حرف های عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ای…
آرامش حضور خداست وقتی در اوج نبودن ها
نابودت نمیکند…
وقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمد
وقتی نیاز نیست برای بودنش التماس کنی
وقتی مطمئن باشی با او
هرگز
تنها
نخواهی بود …
آرامش یعنی همین ،تو بی هیچ قید و شرطی خدا را داری…
بسیییییار زیبا بود
100xlike
ز خدا پرسیدم:اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای پس آرزو کردن چه سود دارد؟
پاسخ شنیدم:شاید در سرنوشتت نوشته بودم هرچه ارزو کرد…
مــرا بــــرای دزدیــدن تـکـه نـانـی بـه زنـدان بـردنـد
و پـانـزده سـال در آنـجـا هـر روز یـک قـرص نـان کـامـل مـجـانـی خـوردم
(ژان وال ژان – بینوایان)
وقتے قهرمان جهان شدم
آنگاه فهمیدم که باید بیشتر خم شوم
تا مدال قهرمانے را به گردنم بیاویزند . . .
(جهان پهلوان غلامرضا تختی)
عجب حکایتیست دنیا …
دستی که داس برمی دارد
همان دستی است که کاشته بود…
سه چیز را با احتیاط بردار : قدم ، قلم ، قسم !
سه چیز را پاک نگه دار : جسم ، لباس ،خیال !
از سه چیز کار بگیر : عقل ، همت ، صبر !
از سه چیز خود را دور نگهدار: افسوس ، فریاد ، نفرین !
سه چیز را آلوده نکن : قلب ، زبان ، چشم !
اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن : خدا ، مرگ و دوست …
زندگی عجیبه! تاگریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه! تانخوای بری کسی نمیگه بمون! تانری قدرتو کسی نمیدونه! تانمیری کسی نمیبخشتت! زندگی مثل شطرنج میمونه! وقتی بلدنیستی همه یادت میدن اماتا یاد گرفتی همه شکستت میدن!
یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست…
زنگ بعد حساب داریم.
ممنون ادمین
خیلی زیبا بودن ….
احساس کردم این بار با دفعه های قبل خیلی فرق داشتن…
میرم دوباره بخونمشون…
خیلی به دل نشت….
اقا سهیل
اگه برات مقدوره این عکس رو تصحیح کن:
http://www.uplooder.net/img/image/60/8aad47a69766c9d6fe159c3c04dfe466/Golvajehaye-Ziba-12.jpg
فکر کنم باید بجای درغیر این صورت ، در این صورت نوشته بشه.
ممنون
متشکرم. به زودی جایگزین میکنم.
در غیر این صورت به “اصلاح کنید” برمیگرده و میتونه درست باشه!
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند:
ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی ,ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد,شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت:
من برنده… شدم و باید به من سور دهید.گفتند:
ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت:
نه ,فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.دوستان گفتند:
همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کردو گفت:
فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.دوستان یکی یکی آمدند,اما نشانی از ناهار نبود گفتند ملا ,انگار نهاری در کار نیست.ملا گفت:
چرا ولی هنوز آماده نشده,دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت:آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشبزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند:
ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند .ملا گقت:
چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
نکته:با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید
—————————————————————-
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد …. که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.
وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند.
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.
راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته ام.”
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
مثل همیشه عالی بود ممنون
خانم بزرگوار به خاطر حرمت خون شهیدی که به قیمت جونش برای شما امنیت خرید به این حرف که ازش نقل شده توجه کنید:
http://www.uplooder.net/img/image/42/d98c913f6c5e31246bc1d6d05f58e8c5/1_027.jpg
خیلی ممنون از عکس نوشته زیباتون.
اما مشکل اینجاست که خیلی ها هنوز نمیدونن کی دوسته و کی دشمن!!
کاش بدونیم.
ممنون آقا عبدالله .
٭٭٭٭٭٭٭٭
{فاطمه}بادست خودبرگل نوشت،،،!
{مقنعه}دارندگلهای بهشت،،!
چهره گل ازنظرپوشیده است،،!
{چادر}عصمت به خودپیچیده است،،،!
زن کرامت می کنداحساس یاس،،!
عشق زیبامی شود،دراین لباس،،!
گرچه سهل وساده باشد،مثل آب،،!
“درک بایدکردمعنای{حجاب}،،!
بهره ای ازباغ بینایی ندید،،!
هرکه زن رادیدوزیبایی ندید،،!
حسن زن روشن چوگل درگلشن است،،!
حسن کلی{هو}ست،جزءاش درزن است،،!
برحجاب خویش دل باخته است،،!
عشق هم چادربه سرانداخته است،،!
هرزمان وقت عصمت کوشی است،،!
فرصت زیبای چادرپوشی است،،!
چیست گل،زن ،عطرریزد{عفتش}
نیست زیبایی زن جز{عصمتش}
نود و نه درصد ازنگرانیهای ما
در زندگی هرگز اتفاق نمی افتد . . .
(دیل کارنگی)
بعضی ها انقدر فقیرند که تنها داراییشان پول است…
آلبرت انیشتین :
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
بارالها…
از کوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نکند فرق به حالم ….
چه برانی،
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی…
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی..
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی…..
آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند، حرفهای عاشقانه نمیزنند،چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی…
آدمهایی که نمیخواهند عاشق کنند..اما عاشقشان میشوی!ناخواسته دلت برایش میرود…این آدمها فقط راست میگویند…
راست می گویند با چاشنی قشنگ” مهر”
لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند،لبخند میزنند چون لبخندجزیی از وجودشان است…لبخندشان مصنوعی نیست،اجباری نیست،
در لبخندشان خدارا میبینی….اینها ساده اند
حرف زدنشان…راه رفتنشان…نگاهشان….ادعا ندارند،بی آلایشند،پاک و مهربان….چقدر دوست دارم این آدم های ناشناس اما خاص را….
اومَـدَنِ هیچـکَسْ تــو زِندِگــی
بـــی حِکمَــت نیـــس
یــا میشِـه فَـردِ زِنـدِگیــت
یــا دَرسِ زِنــدِگیـت
یوسف می دانست تمام درها بسته هستند!؟
اما باز به سوی درهای بسته دوید!!
و درهای بسته برایش باز شدند؟؟
اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شد باز بدو؛
چون خدای تو و یوسف یکیست…
به کسانی که در لابه لای مشغله شان وقتی برای شما پیدا می کنند احترام بگذارید
اما عاشق کسانی باشید که وقتی شما به آنها نیاز دارید
هرگز به مشغله شان نگاه نمی کنند . . .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﺪﻥ “ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎ ” ﻧﻪ ﺩﯾﺪﻥ “ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎ” . . .
انسان”، بزرگ نیست جزبه وسیله فکرش
“شریف” نیست جز به واسطه ی احساساتش
و”قابل احترام” نیست جزبه سبب اعمال نیکش.
از گره های بیشمار زندگی گله نمیکنم
آن بافنده ی آفریننده می داند حاصل صبر بر این گره ها ، فرشی گران بها خواهد شد . . .
سراب تنها تشنگان را میدواند
سیراب که باشی حقه اش از جا تکانت نخواهد داد . . .
تمام غصه های دنیا رو میشه با یه جمله تحمل کرد:
خدایا، می دانم که می بینی…
وقتی می گویم “برایم دعا کن”،
یعنی کم آورده ام…
یعنی دیگر کاری از دست خودم برای خودم بر نمی آید!
شده ابزار جنگ نرم دشمن
شده سرباز شیطان؛ ماهواره
نموده پایه های دین و مذهب
همه از بنیه ویران؛ ماهواره
دریده پرده حجب و حیا را
ز کید و مکر پنهان؛ ماهواره
دریغا در میان خانواده
نشسته جای قرآن؛ ماهواره
هجوم آورده چون باد خزانی
به باغ سبز ایمان؛ ماهواره
———————————————————-
هشدار: دشمن وارد خونه ها شده …..از خودتان دفاع کنید..
با اجازه کل اش رو میخوام تو پیجم استفاده کنم
جالبترین خصوصیت بشر تناقض است !
به شدت عجله داریم بزرگ شویم و بعد دلمان برای کودکی از دست رفته مان تنگ میشود
برای پول درآوردن خودمان را مریض می کنیم بعد تمام پولمان را خرج می کنیم تا دوباره سالم شویم
طوری زندگی می کنیم که انگار هرگز نمی میریم و طوری می میریم که انگار هرگز زندگی نکرده ایم …