- Admin
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۳
- فلسفی و آموزنده
- 62091 بازدید
- ۲۵ نظر
مجموعه جدید عکس نوشته های الهام بخش و گلواژه های بسیار زیبا
گلچین عکس نوشته های ناب و تصاویر تاثیر گذار برای زندگی
برای دیدن سایر عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید …
…
گلچین عکس نوشته های ناب و تصاویر تاثیر گذار برای زندگی
برای دیدن سایر عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه فرمائید …
…
نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها
http://up.98love.ir/up/mamadzar/Pictures/Persian-Love%20%288%29.jpg
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ :
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،
ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ!
… … ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ!
ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ!
ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!
ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ!
مرد از زن خیلی تنهاتره …!
مرد لاک به ناخوناش نمی زنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد …!
مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا …!
مرد نمی تونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه …!
مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن می کنه و می چسبونه به پیشونیش …!
یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت :
*** میم … مثلِ مرد ! ***
به عقب بنگرید و خدا را شکر کنید .
به جلو بنگرید و به خدا اعتماد کنید .
او درهایی را می بندد که
هیچکس قادر به گشودنش نیست .
و درهایی را می گشاید که
هیچکس قادر به بستنش نیست .
برخی انسان ها هر کاری کنید ..
دوستتان نخواهند داشت و
برخی هر کاری کنید دست از
دوست داشتنتان بر نخواهند داشت ..
جایی روید که « عشق » حضور دارد ..!!
« زمان » تصمیم می گیرد ..
با چه کسی روبرو شوید .
« قلبتان» تعیین می کند ..
در زندگی چه کسی را می خواهید .
و« رفتارتان» مشخص می کند ..
چه کسی در زندگیتان خواهد ماند .
آدم خوبــــــــــی باش
ولی
وقتت رو
برای اثباتش به دیگران
تلف نکن …. !
همیشه آنچه که درباره ” من ” میدانی باور کن ,
نه آنچه که پشت سر “من” شنیده ای
” من ” همانم که دیده ای نه آنکه شنیده ای…….!
چارلى چاپلین
یارب!
هنگامی که ثروتم دادی، خوشبختی ام رانگیر.
هنگامی که توانایی ام دادی، عقلم را نگیر.
هنگامی که مقامم دادی، تواضعم رانگیر.
آنگاه که تواضعم دادی ، عزتم رانگیر.
وقتی قدرتم دادی ،عفوم رانگیر .
هنگامی تندرستی ام دادی، ایمانم رانگیر .
و عاجزانه درخواست دارم؛ آنگاه که فراموشت کردم ، فراموشم مکن..
آیا خدا هست ؟؟؟
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو،ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز،شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است،فقط اگر بدانیم چطور زندگی کنیم.
(نلسون ماندلا)
●وصیت نامه فرمانده بسیجی سردار شهید “شوشتری”●
دیروز از هرچه بود گذشتیم،امروز از هرچه بودیم گذشتیم!
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!
جبهه بوی ایمان می داد و این جا ایمانمان بو می دهد!
آنجا پشت درب اتاقمان می نوشتیم یا حسین،فرماندهی از آن توست و الان می نویسیم،بدون هماهنگی وارد نشوید!
“الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم…بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم…و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.”
نقل شده:
http://www.uplooder.net/img/image/96/b4dd8b73f8f8b73ad1ce430509564b2f/rasul.jpg
ولادت حضرت سیدالکریم عبدالعظیم(علیه السلام) مبارک
چرا توی تقویم ننوشته ولادته!!
من هم ولادت حضرت عبدالعظیم رو تبریک میگم هم به شما آقا عبدالله،هم به بقیه دوستان.
این جملات خیلی هست ….تا تیر گذار بوده روی من کلا اینه واقعیت هستش من هم چیز های میدونم …اما درک بیانش را نداریم ….مخصو صا جمله ای اولی همین طوری هست …وبیشتر جملات برای من خیلی اتفاق افتاده…..مثلا من خوشم نمیاد هیچکس در مورد کسی دیگری قضاوت کنند…پشت سر ش غیبت کنند …چون خداوند هم امر کرده ….اما دست امان بر این ادم ها که هیچ موقع فکر نمی کنند…حرف می زنند…
اقا ادمین ای کاش همه ادم ها این جملات را بخون که بهفمند ….چی اشتبا ه های کردن رسم درست زندگی کردن را یاد بیگرن ….از این جملات فلسفی خوشم میاد …قشنگ بود دست درد نکنه بابت این جملات زیبا که گذاشتی …..سایتون حرف نداره بی نظیر هست توی اینر نت
داش احمد سلام……… میشه …..فقط باید به سه چیز دست پیدا کنی….بدون شوخی عرض میکنم……… ارتباط دلتبا خودش……..تمرین…….. و صبر ….دیگه هیچی. یا علی داداشی 🙂
محسن صبر وتمرین خوب گفتی کاربرد داره …صبر برای درد ها تمرین هم برای پیروزی در مر احل زندگی که موفق شی هر چقدر شکست بخوری
فرعون و شیطان (داستان جالب و خواندنی)
مجموعه : ادبیات،شعر و داستان
فرعون و شیطان (داستان جالب و خواندنی)
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود میآید.
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست
کوروش بزرگ
وقتی پرچم حضرت عباس(ع) و همراه اوسرا آوردن تو قصر یزید ،
یزید پرچمو از دور دید به احترام پرچم پاشد ، وزیر پرسید یا امیر چرا تا پرچم علمدار حسین (ع) دیدید پا شدید ؟؟؟؟؟
یزید جواب داد ای نفهم این پرچم و نگاه کن تیکه تیکه شده همه جاش ولی فقط جای دست عباس(ع) سالمههههه
این علمدار تا لحظه ایی که جوون تو بدنش بوده تا رمقه آخر به داداش وفادار بوده …
قربون داداشی برم که امان نامه رو ندید رد کرد ،شب آخر وقتی همه اومدن از بین دو انگشت امام حسین (ع) جایگاهشون و تو بهشت ببینن نگاه نکرد و رفت ….
امام گفت عباسم تو جایگاهتو نمیبینی ؟؟؟؟
حضرت عباس(ع) گفت بهشت من شمایید…
مرسی مرسی مرسی
من عاشق حضرت عباسم.واقعا عاشقشم.انقدر حس قشنگی پیدا کردم این قسمت رو خوندم.خیلی ممنون جناب آقای ((( عباس )))
خواهش میکنم…!
زغالهای خاموش را،
کنار زغالهای روشن میگذارند تا روشن شود…
همنشینی اثر دارد..
ما هم اگر کنار کسانی بنشینیم،
که روشنند و نورانیت و حرارتی دارند،
ما هم نورانیت و حرارتی میگیریم…
☝یکی از حرفهای جانسوز اهل جهنم این است:
“یا ویلتی لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا”
وای برمن…
ای کاش با فلانی رفیق نبودم و با او نمی نشستم،
او تاریک بود و مرا مثل خود تاریک کرد.
*قران کریم سوره فرقان آیه 28*
از مولانا …پرسیدند..
بالاترین وزنه چند کیلو است.
که یه نفر بزنه وبهش بگن پهلوان؟…
مولانا در جواب گفتن بالاترین
وزنه یه پتوی 4 یا5کیلو گرمی است.که یه نفر بتواند هنگام نمازصبح از روی خود بلند کند.
هرکی بتونه اون وزنه رو بلند کند. باید بهش گفت پهلوان.
ممنونم عباس
بعد از یکسال و نیم این دومین باری بود که باهم بیرون می رفتیم…
براش یه دستبند چرم سفارش داده بودم با طراحی اسمش، یه شاخه رز هلندی هم گذاشتم توو ساک هدیه…
دستبند قبلیشو توو دریا گم کرده بود…
توو آلاچیق چوبی جعبه رو باز کرد، سیگار لای انگشتاشو گذاشت گوشه لبش، یه چشمشو تنگ تر کرد و دستبند رو بست به دست راستش…
بعد دستش رو برد دورتر و حسابی وراندازش کرد و خندید…
منم خندیدم…
یادمه یه ژاکت سرمه ای تنش بود، طبق معمول یه ته ریشی ام داشت… هیجان زده بود و یه بند راجع به خواننده ای که یکی از ترانه هاشو خونده حرف میزد… حتی مجبورم کرد آهنگ اون خواننده رو همون لحظه دانلود کنم و گوش کنم…
روبروی هم نشسته بودیم… بینمون یه قلیون بزرگ قد کشیده بود و کنارش کف آلاچیق موبایل سایلنتش دمر افتاده بود…
مثل وقتایی که تو خونه روی دو تا مبل جدا روبروی هم مینشستیم و اون حرف میزد و من از لابه لای دودای سفید نگاش میکردم و
یه گوشه مغزم رو گوشی دمر شده سایلنتش قفل میشد…
شب که رسوندمش جلوی در خونه اش پیشونیم رو بوسید، تشکر کرد و گفت که رسیدم خونه خبر بدم و رفت توو…
یه شب جمعه پاییزی بود… پارسال همین موقع ها…
تمام راه برگشتو به گوشیش فکر کردم…
رسیدم خونه و توو نوت گوشیم زدم:
” من بودم
تو بودی
و کمی هوای خوب
من زنده شدم به بودنت
دیگر چیزی لازم نبود ”
پست اینستارو خوند و لایک کرد و …
یک ماه بعد همه چیز تموم شد…
دوماه بعد از همه جا بلاکم کرد…
چند وقت بعد اتفاقی یه جا عکسشو دیدم
ناخودآگاه رو مچ دستش دنبال دستبند گشتم اما به جاش یه حلقه توو انگشت دست چپش پیدا کردم…
دیروز توو کافه، دوستم ازم پرسید: باهم فاب بودید…؟
فوری جواب دادم: آرههههه…
همون لحظه دست کافه چی فنجون لته سفارشی منو گذاشت رو میز…
دور مچ دستش یه دستبند چرم بود…
یاد اون پنجشنبه شب پاییزی افتادم که جلوی در خونش سر ماشینو کج کردم و رفتم خونه چون دعوتم نکرده بود توو… مثل اغلب پنجشنبه ها…
فنجون لته رو توو زیر دستی چرخوندم و با مِن مِن به دوستم گفتم:
خب… واقعیتش اینه که… نه… انگار ما با هم فاب نبودیم…
تمام راه کافه تا خونه یه پوزخند احمقانه گوشه لبم بود…
با خودم فکر می کردم:
آدم گاهی که واقعیت باب میلش نمیشه میندازه توو فرعی خواب و خیال… دور میزنه خودشو…تخت گاز میره تاااا…
یه وقتی میزنه رو ترمز که دیگه دیره… رد کرده خودشو
عالی