دوستی ها

داستان کوتاه - دوستی ها

  • Admin
  • ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
  • 62112 بازدید
  • ۲ نظر

دانلود نسخه جدید ماهنامه لبخند شهریور 92

جدیدترین لطیفه ها، داستان کوتاه، پیامک، مذهبی، روانشناسی و…

این ماهنامه به درخواست سازنده در سایت دوستی ها منتشر شده است

دانلود ماهنامه لبخند نسخه شهریور ماه 92

ماهنامه لبخند بر روی تمام گوشی هایی که از جاوا، اندروید و آیفون iOS پشتیبانی میکنند و قابل نصب میباشد و محتوای آن به شرح زیر است:

.

خنده بازار:
– فک و فامیله ما داریم
– یکی‌ از فانتزیام اینه که
– شروط يک پسر ایرونی براي ازدواج
– برنامه روزانه کشورهای مختلف جهان
– مطالب طنز
– و…

داستان کوتاه و خواندنی با عنوان فرق بین عشق و خشم

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

فرق عشق و خشم

استاد ادامه داد که چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
.
شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد…

داستان جالب و آموزنده راجع به مشکلات زندگی

به مشکلات فکر نکنید وگرنه ذهن شما را مشغول و روح شما را خسته می کند

داستان کوتاه و آموزنده

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

داستان کوتاه و جالب با عنوان “دخترک تیزبین”

آیا دخترک تیزبین حاضر به ازدواج با پیرمرد طمعکار شد؟

دخترک تیزبین

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد.

داستان کوتاه و جالب با عنوان سطل پر از میوه

برخورد با همسایه حسود با یک اقدام جالب و شرمنده کننده!

داستان کوتاه سطل پر از میوه

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

داستان کوتاه و آموزنده با عنوان خوبی ها باید روی سنگ حک شوند

روایتی جالب از دو دوست صمیمی

خوبی ها باید روی سنگ حک شوند

دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند. در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد.
.
آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد، اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار رودخانه نوشت: «امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.»
.
سپس راه خود را ادامه دادند و به قسمت عمیق رودخانه رسیدند. آن دوستی که سیلی خورده بود پایش لغزید و نزدیک بود با جریان آب به سمت پرتگاهی خطرناک برود که دوستش او را نجات داد.

داستان کوتاه و جالب تخت مرگ آفرین!

یک ماجرای ماوای طبیعی

تخت مرگ آفرین

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌دانستند.

داستان زیبا و کوتاه از زمان رسیدن مرگ

حکایتی جالب و خواندنی

داستان و حکایت رسیدن وقت مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت …
.
طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …
.

مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

داستان کوتاه و زیبا با موضوع  اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

روایتی از شاه عباس و شیخ بهایی

داستان کوتاه شاه عباس و شیخ بهایی

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه “شیخ بهائی” رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع “اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
.
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من “اصالت” ارجح است. شاه بر خلاف او گفت  شک نکنید که “تربیت” مهم تر است. بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
.
بقیه داستان در ادامه…

آقایون گرامی، برای پیچوندن خانوماتون وقت تلف نکنید

خانوما استاد مچ گیری هستند

با هم این داستان زیبا و جالب رو میخونیم

داستان جالب از مردی که میخواست زنش را بپیچاند

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: ”عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم”

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.