دوستی ها

داستان زیبا - دوستی ها

  • Admin
  • ۰۲ خرداد ۱۳۹۴
  • 53713 بازدید
  • هیچ نظر

دانلود نرم افزار فارسی داستان های زندگی امام حسین (ع) مخصوص اندروید

شامل 59 داستان زیبا و پر محتوا از زندگانی حضرت امام حسین (ع)

داستان های زندگی امام حسین علیه السلام

داستان هایی از امام حسین (ع) نرم افزاری است شامل 59 داستان زیبا و پر محتوا از ایشان که به موضوعاتی مانند نزدیکی خدا به امام حسین (ع)، مقام معلم، مرد شامی و امام حسین (ع)، نماز ظهر عاشورا، نتیجه معرفت، نپذیرفتن ذلت، گفتگوی دو برادر، رابطه امام و غلامان، چند حکایت از امام حسین (ع)، امام و نیازمندان، بخشندگی امام حسین (ع) و چندین داستان دیگر از زندگانی امام حسین (ع) پرداخته است.
Doostiha.IR
گرافیک کاملا کاربرپسند و نوین در بین نرم افزارهای فارسی، امکان انتخاب فونت، امکان انتخاب سایز فونت، امکان انتخاب فاصله خط مناسب برای مطالعه راحت تر، امکان روشن ماندن صفحه نمایش، امکان انتخاب لیست علاقه مندی ها از ویژگی های این نرم افزار می باشد.

داستان زیبا و کوتاه از زمان رسیدن مرگ

حکایتی جالب و خواندنی

داستان و حکایت رسیدن وقت مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت: الان نوبت توئه که ببرمت …
.
طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …
.

مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

داستان کوتاه و زیبا با موضوع  اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

روایتی از شاه عباس و شیخ بهایی

داستان کوتاه شاه عباس و شیخ بهایی

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه “شیخ بهائی” رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع “اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
.
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من “اصالت” ارجح است. شاه بر خلاف او گفت  شک نکنید که “تربیت” مهم تر است. بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
.
بقیه داستان در ادامه…

آقایون گرامی، برای پیچوندن خانوماتون وقت تلف نکنید

خانوما استاد مچ گیری هستند

با هم این داستان زیبا و جالب رو میخونیم

داستان جالب از مردی که میخواست زنش را بپیچاند

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: ”عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم”

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ

ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرند، ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮبنش ﺯیک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ


ﺑﻪ ﺍینجا ﻛﻪ ﺭﺳید، در خواندن ادامه شعر توقف کرد.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: یاﺩم نمیاد…
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: یعنی چی؟  این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴتی ﺣﻔﻆ کنی؟!

بقیه داستان در ادامه…