- Admin
- ۰۹ آبان ۱۳۹۱
- جملات خنده دار
- 40964 بازدید
- هیچ نظر
نسخه جدید داستان معروف کلاغ و روباه!
داستان معروف کلاغ و روباه
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست. روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت بوی پنیر شنید و به طمع افتاد.
رو به کلاغ گفت: ای وای تو اونجایی!
می دانم صدای معرکه ای داری! چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرفهای مسخره را رها کن!
اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
