- Admin
- ۱۹ تیر ۱۳۹۲
- جملات خنده دار
- 22936 بازدید
- ۳ نظر
جدیدترین مطالب طنز و اعترافات جالب و خنده دار رمضان
جملات طنز و اعترافات جالب و خنده دار
اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد از پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که برای روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان…؟ 17 ساله؟ نام پدر….؟ هستید؟
دیروز واکسن سرخک، سرخجه زدید؟
با تعجب گفت: بله!
آقا منم گفتم: “اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 48 ساعت دیگه باعث بروز علائمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی”!
طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعدش با آمبولانس بردنش بیمارستان…
هنوزم عذاب وجدان دارم!!!
اعترافات جالب و خنده دار اعترافات جالب و خنده دار اعترافات جالب و خنده دار اعترافات جالب و خنده دار اعترافات جالب و خنده دار
اون زمونا که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضافه اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده و جا نمیشه.
درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه! 😐
.
اعتراف می کنم یه بار اتو کشیدن موهام یک ساعت طول کشید، چون موهام بلند بودش، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی مو اصلاً توی برق نیست
.
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانمون می گفت: املاها رو خودتون بنویسید چون من با دوربین مخفی می بینم کی به حرفام گوش می ده…
از اون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام که امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟ بیشتر هم به دریچه کولر شک داشتم!
.
اعتراف می کنم موقعی که بچه بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعدش که میومدم گریه میکردم به مامانم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد!
.
یه بار از محل کارم اومدم بیرون داشتم با رفیقم اس ام اس بازی می کردم ، این رفیقم تکه کلامش کچل بود برام یه شماره فرستاد اومدم جوابشو بدم براش زدم کچل این شماره است تو داری؟ ولی اشتباهی برای مدیرعامل یکی از شرکت ها که باهاشون کار میکنم فرستادم که اتفاقا کچلم بود!!!
.
اعتراف می کنم یه بار زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟
.
اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم! کلی تلاش می کردم مثل اونا باشم موقع گریه کردن مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم که بازم جواب نمی داد.
.
وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خرید، الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه، بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتمع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن!
.
اعتراف میکنم که 12 سالم بود آخر شب بود و تکالیفمو ننوشته بودم بعد مادرم مجبورم کرد که به خواهر کوچیکم نماز یاد بدم تو همین موقع تلفن هم زنگ زد منم که داشتم به خواهر کوچیکه نماز یاد می دادم با عصبانیت گوشی رو برداشتم و بلند گفتم الله اکبر..

اعتراف میکنم وقتی کوچکتر بودم و نمیدونستم ساعت ها چطوری کار می کنند فکرمی کردم که شبا وقتی ما خوابیم عقربه ها جلو میرن و تو سر پایینی میافتند
تو عروسی خواهرم وقتی تا صبح بیدار بودم تند تند میومدمو به ساعت نگاه میکردم تا بتونم ببینم این حرکت ساعت رو!!!!
یه سال تو خونه تکونی عید وقتی ساعت پایین بود از نزدیک دیدم عقربه یواش یواش داره تکون میخوره و من چقدر ساده بودم.
سلام
من یه بار رفتم براتولد خواهرزادم پلنگ صورتی براش بخرم
به فروشنده گفتم ببخشید این رنگای دیگه شو ندارین.بیچاره فروشنده هه قش کرده بود ازخنده منم درکمال تعجب همینجوری فقط نگاش میکردم.من فکرکردم یه عروسک دیگه دستم گرفتم حواسم نبود وقتی نیگاکردم دیدم یه پلنگ صورتی تو دستمه
اعتراف میکنم…
روز اول کلاس اولم رفتم مدرسه چون قدم کوتاه بود معلم گفت میز اول بشین…
منم نشستم زنگ اول به خوبی و خوشی تموم شد.
زنگ تفریح رفتم توی حیاط بعد هم که زنگ خورد اومدم توی کلاس ولی دیدم یه دختره دیگه جای من نشسته!!
خلاصه کلی جیغ و داد کردم که از سرجای من پاشو دختر خانوم اینجا جای منه!
اون بدبخت هم از همه جا بی خبر فقط اشک میریخت و کیفشو بغل کرده بود!!
منم چون روحیه تهاجمی داشتم یقش رو گرفتم شروع کردم به داد زدن!!
همه جمع شدن دورمون!معلم اومد سر کلاس گفت چی شده؟
منم گفتم این جای من نشسته!اونم گفت باشه تو برو میز آخر بشین تا زنگ دیگه جاهاتون رو درست کنم!!
منم با کلی غر غر رفتم میز آخر!
وسطای زنگ یهو دیدم معلم زنگ قبل اومد سر کلاس(آخه این معلمی که سر کلاس بود اصلا معلم من نبود من فکر کردم عوض شده!)
معلمه نگران و عصبی گفت دختر جون کلاس رو اشتباهی اومدی پاشو بیا کلاس خودت!من اونجا به ارزش سواد پی بردم!چون اگه سواد داشتم تابلوی کلاسو میدیدم!
اون روز ماجرا رو که برای مامان و بابام تعریف کردن کلی بهم خندیدن!!!