- Admin
- ۰۳ آذر ۱۳۹۴
- عاشقانه و زیبا
- 58251 بازدید
- ۱۱ نظر
جدیدترین پیامک های عاشقانه جدید و اس ام اس های زیبا 3 آذر ماه 1394
جملات رمانتیک، دل نوشته های احساسی و متون عاشقانه جدید
یکصبح از خواب میپریم وُ کنارِ دستمان
جای کسی هنوز گرم است!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
مهربانا ….
دیـــــوانه را محبت عـــاقــــل مــى کـــند
مـــا را ولـــى ….. محبت تـــــو دیـــــوانه مــــى کـــــند ….
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
ما هیچوقت به هم نمیرسیم، همیشه سوزنبانی هست
که بهوقتِ رسیدنمان، خطها را عوض کند!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
چه جشنِ باشکوهیستْ میانِ ستارهها
انگار بهناشُکریِ زمین تو را به آسمانْ بُرده استْ خدا
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
فیزیـــــک بــعـــدها ثـــابـــت مـــیکـــنــد
در روزهــــای بــــــارانـــی
جــــای خـــالــی آدم هــــا
“بــــــــــــــزرگتر” مـــی شود…
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
چه از تو دورم کردهاند کلمات! کاش جای اینهمه شعر،
فقط نوشته بودم: دوستت دارم!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
میانِ قابِ عکس لبخندِ تو خالیست
کی میرسی میوهی نارسِ پاییز؟!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
بخند، ساحل دل من کمی موج می خواهد.
موج خنده هایت بهم ریزد تمام نظم شن ریزه ها را
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
راه میروم و شهر زیر پاهام تمام میشود. تو، هیچکجا نیستی!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
میگفتی منـو تو
به عشـــق هـم زنـده ایـم
دلـم تنـگ میشــه حتـی واسه صــدات
که پشــت گوشــی میـگفتـــی: الــــو زندگیـــــــم
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
تو دلت سفر میخواست، من، نه
ولی حالا هر غروب مرا به سفرهای دور میبرند دُرناها…
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
به سلامتی عشق های یک طرفه
سختی زیاد داره ولی سرشار از امیده
امیده های هرچند الکی ولی زنده
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
سفر از چشمهای تو مَحال بود
که ممکن شد مرگ که دیگر محال نیست!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
ما فقط بههم فکر میکنیم:
تو، پشتِ میزِ کافهای در پاریس
من، پشتِ پنجرهی اتاقَم در تهران،
و هیچ پلی برای بههم رسیدن نیست
مگر عشق که سال به سال دارد پیرتر میشود!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
به خیالِ تو اعتباری نیست، گاهی هست، گاهی نیست.
باید با خیال خودم سفر کنم!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
مرزها زبانِ فاصله را نمیفهمند.
هرچه دورتر میروم نزدیکتر میشوی
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
به احترامِ هر قطاری که از راه میرسد
کلاه برمیدارد از سر
مردی که سالهاست
قطاری دلاَش را بُرده است!
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
اینجا، هوا سوزِ غریبی دارد
و بوی سردِ کافور
دهانم را تلخ میکند.
بهار تابستان پاییز زمستان
همه قراردادی هستند
وقتی که گرمی دستانت و نسیم صدایت هست
هر روز من بهاریست
عاشقانه, پیامک رمانتیک, جملات احساسی" width="350" height="31" />
نبودن هایی هست
که هیچ بودنی
جبرانش نمی کند
کسانی هستند
که هرگز تکرار نمیشوند
و تو همانی هستی که
هیچکس جای خالیت را پر نمی کند
اس ام اس عاشقانه جدید اس ام اس عاشقانه جدید اس ام اس عاشقانه جدید اس ام اس عاشقانه جدید

همیشه همین است:
من به تکاپوی رسیدن
تو به انتظار چیده شدن
و نهایت
نرسیده و رسیده به خاک افتادن!
می گویند :
آدم فقط یکبار عاشق می شود …
دروغ است …
تو باور نکن …
خود من …
هرروز ، دوباره ، عاشقت می شوم …
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ …
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ …
ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ …
ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ …
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﻔﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ …
ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ … !
هر جای دنیا میخواهی باش …
من احساسم را به قلبت میرسانم …
در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گرانقیمت پذیرایی میکرد، بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او میداد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد، نزد دوستانش او را برای جلوهگری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت! او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود و مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک میکرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید؛ اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود؛ اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانهای که تمام کارهایش با او بود حس میکرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم؛ اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.
اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: “من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کردهام و انواع راحتیها را برایت فراهم آوردهام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟”
زن به سرعت گفت: “هرگز”؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: “من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟”
زن گفت: “البته که نه! زندگی در این جا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو میخواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم.” قلب مرد از این حرف یخ کرد.
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: “تو همیشه به من کمک کردهای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟”
زن گفت: “این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا میتوانم تا گورستان همراه تو بیایم؛ اما در مرگ … متأسفم!”
گویی صاعقهای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: “من با تو میمانم، هر جا که بروی..” تاجر نگاهی کرد، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: “باید آن روزهایی که میتوانستم به تو توجه میکردم و مراقبت میبودم!”
در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!
همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او، تو را ترک میکند.
همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
همسر اول که روح ماست. اغلب به آن بیتوجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم؛ اما او ضامن توانمندیهای ماست ولی ما ضعیف و تنها رهایش کردهایم تا روزی که قرار است همراه باشد؛ اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
دختر کوچکی در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده و او نوزادی زودرس، ضعیف و شکنندهای بود، طوری که همه شک داشتند او زنده بماند. وقتی ۴ ساله شد، بیماری ذاتالریه و مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد؛ اما او خوششانس بود..
او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم میکرد. مادرش به او گفت: علیرغم مشکلی که در پایت داری، با زندگیت هر کاری که بخواهی میتوانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرأت و یک روح سرسخت و مقاوم است. بدین ترتیب در ۹ سالگی دختر کوچولو بستهای آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها میگفتند که هیچگاه به طور طبیعی راه نمیرود، راه رفت و ۴ سال طول کشید تا قدمهای منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود!
او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگترین دونده زن جهان شود؛ اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی میتوانست داشته باشد؟ در ۱۳ سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات آخرین نفر بود. همه به اصرار به او میگفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد!
از آن زمان به بعد ویلما رادولف در هر مسابقهای شرکت کرد و برنده شد. در سال ۱۹۶۰ او به بازیهای المپیک راه یافت و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا به حال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد؛ اما ویلما پیروز شد و در دو ۱۰۰ متر، ۲۰۰ متر و دو امدادی ۴۰۰ متر ۳ مدال المپیک گرفت. او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک ۳ مدال طلا کسب کند.
—————————————————————–
.
فقط توکل کنید دوستای خوبم …. امیدتونو هیچ وقت از دست ندید.. بعضی موقع ها خلاف همه بودن هم بدک نیست ……………. ولی عمل کنید … حرف های زیبا همه بلدن .. کسی موفقه که عمل کنه ………. حرف فقط و فقط حرفه………………………………………..
🙂
ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﺴﺖ ﺷﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ٬ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﻣﺮﺩﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺨﺮﻡ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻟﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ٬ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ . ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺣﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻭ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ، ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ! ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ٬ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺷﮑﺴﺖ . ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ٬ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ٬ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ۲۰۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﺪ ! ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﺎﺝ ﮔﻞ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ، ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﯿﺎﻭﺭ.
گاهی دلم برایت تنگ می شود …
و این را خوب میدانم که دیگر نیستی ! به اجبار آرام میگیرم …
چه اجــبار تلـــخی !سهــم من از دنیــــــــــــا نداشتن استــــــــــــ …
تنهـــــا قدم زدن در پیاده رو هــــــای پاییز و فکـــــــر کردن به کســـــی که هیــــچ وقتـــ نبود…!!!
بغض هایت را
برای خودت نگه دار
گاهی سبک نشوی ،
سنگین تری . . .
گاهی نه گریه آرامت می کند و نه خنده
نه فریاد آرامت می کند و نه سکوت
آنجاست که با چشمانی خیس
رو به آسمان می کنی و می گویی:
خدایا تنها تو را دارم
تنهایم مگذار…
گاه باران همه دغدغه اش باران نیست
گاهی از غصه تنها شدنش میگرید….
خدایا درگلویم ابر کوچکیست که خیال بارش ندارد,میشود من را بغل کنی؟؟؟