- Admin
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۲
- مطالب جالب
- 61134 بازدید
- ۱۰ نظر
داستان واقعی و آموزنده از رهایی یک دختر از نگاه های ناپاک
حضرت علی (ع): زكات زيبايی، عفت و پاكدامنی است
خانوووووووم…. شــماره بدم؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود… این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
…
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود…!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد… وارد حرم شد و کنار ضریح نشست
زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت 8 خود را به خوابگاه برساند…
به سرعت از آنجا خارج شد… وارد شــــهر شد…
امــــا… اما انگار چیزی شده بود… دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!


ایول عالی بود همینه خیلی اموزنده بود
ادامه بده ادمین جان
واقعا زیبا بود …ممنون
vaaaaay mohaye tanam sikh shod
mamnon
منم دقیقا حس شما رو داشتم!
cheghad ghashang bod………………………..mrc
عالی بود وقتی که همه ازش درس بگیریم……….
جالب و اموزنده بود
واقعا آموزنده وزیبا بود ممنون
سلام واقعا عالی بود دستون درد نکنه
به امید روزی که همه ی خواهرای ما به این اعتقاد برسن و بهش عمل کنن
واااااای عااااااللیییی بووووووودددد…?❤❤❤❤